Details

نسل كشي عقيدتي: قیزیلباشان اهل حق - مياندواب (قوشاچاي)

آراز آتــــا، اوغور تکین

 

قربانيان و مسدومين اين حادثه:

  1. سهندعلی محمّدی فرزند بیگ محمد
  2. فریدون محمّدی فرزند سلطانعلی
  3. سلطانعلی محمّدی فرزند بیگ محمد
  4. حسین محمّدی فرزند سلطانعلی
  5. بخشعلی  محمّدی فرزند بیگ محمد
  6. فريبرز محمّدی فرزند سلطانعلی
  7. سیفعلی شیری فرزند محرم
  8. وحید شیری
  9. قباد قاسم زاده
  10. عباداله قاسم زاده فرزند قباد
  11. مهدی قاسم زاده فرزند قباد
  12. بهروز قاسم زاده فرزند قباد
  13. يونس آقايان فرزند ایوب
  14. بختیار ساعد
  15. نصرت محمّدی
  16. کرمعلی محمّدی، بعد از 17 روز شکنجه در تاریخ 82/2/3  از زندان آزاد کردند،
  17. حمید رضا محمّدی
  18. نصراله قهرمانزاده
  19. امير قاسم زاده
  20. نورعلی کریم زاده،
  21. ایرج عباسی،
  22. ناصر عباسی،
  23. یعقوبعلی عبادی،
  24. اسماعیل نادرپور،
  25. کیهان کریم زاده
  26. شمس اله قرباني
  27. فردین بختیاری
  28. عسگر لطفی، عقب ماندگی ذهني ساکن میاندواب
  29. یعقوبعلی عبادی، "کارگر نصرت محمّدی، اهل روستاهای شاهیندژ"
  30. روح اله صمدیان (محمّدیان)، "کارگر نصرت محمّدی، اهل روستاهای شاهیندژ"
  31. اسماعیل نادر پور، "کارگر نصرت محمّدی، اهل روستاهای شاهیندژ"
  32. عین الله قاسمی
  33. مولاقلي محمّدي، فرزند شير علي اهل روستاي گلدانلوي اورميه
  34. اهالي روستاي اوچ تپه قالا

 

          شهيدان اين حادثه:

  1. سلطانعلی محمّدی
  2. فریدون محمّدی
  3. حسین محمّدی
  4. سیفعلی شیری
  5. وحید شیری
  6. مهدی قاسم زاده
  7. بهروز قاسم زاده

 

اعداميان اين حادثه:

  1. مهدی قاسم زاده
  2. يونس آقايان (حكم اعدام او صادر شده و در قرنطيه زندان مركزي اورميه منتظر اجراي حكم مي باشد.)

 

زندانيان فعلی اين حادثه:

  1. سهندعلی محمّدی
  2. بخشعلی محمّدی
  3. عباداله قاسم زاده
  4. يونس آقايان

 

مسببين و عاملين اين حادثه:

  1. خامنه ای، رهبر و فرمانده كل قواي جمهوری اسلامی ایران
  2. ملا حسني،امام جمعه شهرستان اورميه و نماينده ولي فقيه در استان آ.غ. از صدا و سيما اقدام به توهين و اهانت به جماعت قیزیلباش اهل حق نمود و اين جماعت را خرافه پرست معرفي كرد و اقدام به زدن سبيل تعدادي قیزیلباش اهل حق اورميه و روستاهاي اطراف آن نمود.
  3. سرتيپ قاليباف، فرمانده نيروهاي انتظامي
  4. اصغریان، امام جمعه میاندوآب
  5. ملا رضا نوحی، فرمانده پادگان کهریزک اورميه
  6. حاجی پور، رئیس اطلاعات میاندواب
  7. رضا جنگی، همکاری با اطلاعات میاندواب
  8. حسن عبدی، با اسم مستعار "مصلحی" که قبلا "صدقعلی" نام داشت. این فرد معاونت امنیتی اداره اطلاعات شهرستان میاندوآب میباشد.

         

           نیروهای دولتی سرکوب کننده در اين حادثه:

  1. نيروي انتظامی
  2. نيروي سپاه
  3. نيروي بسيجي
  4. عوامل اطلاعاتي و لباس شحصی

 

شكنجه گران اين حادثه:

  1. حسن عبدی، معاونت امنیتی اداره اطلاعات شهرستان میاندوآب،
  2. ستوان دوم بهنام قنبری، از نيروهاي حفاظت
  3. سرهنگ رستم زاده، از مامورين اماکن
  4. ستوانیکم  ولی امان اللهی، از نيروهاي حفاظت
  5. محمّدی، مامور لباس شخصی و حفاظت نیروی انتظامی
  6. رسول ابراهيم زاه،  سرباز نيروي حفاظت نیروی انتظامی كه بدستور فرماندهان خود قربانيان را شكنجه مي داد.
  7. کریمی، شكنجه گر وزارت اطلاعات مياندواب
  8. رضایی، رئیس زندان مهاباد
  9. رجب نجفی، مدیر داخله زندان مرکزی اورميه
  10.  فردین حنیف كردلر، مسئول حفاظت و اطلاعات زندان مرکزی اورميه
  11. داریوش بخشی، مسئول اندرزگاه ش.3 رندان اورمیه که حالا مدیر داخلی زندان سلماس شده است.
  12. احمد سهرابی، مسئول بازرسی زندان اورمیه
  13. اکبر پیشه ور ، افسر نگهبان وقت زندان اورمیه
  14. اکبر افشار ، مسئول اندرزگاه بند سیاسی زندان اورمیه
  15. مراد فتحی، رئیس زندان مرکزی اورمیه
  16. پیمان خانزاده، مسئول اندرزگاه شماره 1
  17. سيد عبدالحسين عباديان رييس ستاد خبري اطلاعات آ.غ.
  18. بحرینی، رئیس حفاظت زندان مرکزی اورمیه
  19. امیر کارایی، بازرسی زندان مرکزی اورمیه
  20. بيرامي زاده مدیر داخله زندان
  21. باقری، مدير كل زندان اورمیه
  22. قاسم زاده، معاون حفاظت مدير كل زندان اورمیه
  23. آخوند مطلبي، معاونت فرهنگي زندان اورمیه
  24. حيدر پسنديده، ،مسئول فرهنگي زندان اورمیه
  25.  محمد زاده، افسر نگهبان زندان اورمیه
  26. اميني، مسئو ل بهداشت محيط زندان اورمیه
  27. شاهرخ احمدزاده، معاون زندان اورمیه
  28. حسن زاده، رييس بازداشتگاه

 

           وكلاء و قاضی های  خائن اين حادثه:

  1. عباسزاده، قاضی پرونده شعبه دوم دادگاه انقلاب مهاباد
  2. علیپور، قاضي دادگاه
  3. پاشاپور، قاضی پرونده شعبه 7دادگاه عمومی میاندوآب
  4. درويشي قاضي شعبه يك دادگاه انقلاب اورمیه
  5. .....،رئيس شعبه 103 دادگاه عمومي ميانداب
  6. دادستان آقای رضایی

 

سلاحها و نجهيزات بکار رفته در اين حادثه:

  1. آرپی چی 7
  2. خمپاره های اشک آور
  3. توپ 106 م.م.
  4. مسلسل
  5. ژ-3
  6. کلاشینکف
  7. نارنجک
  8. جرثقیل
  9. نردبان آتش نشانی
  10. دوربين فیلمبرداري
  11. لودرها،
  12. بلدوزر،

    خلاصه اتهامات وارده به متهمان پرونده

     با توجه به محتویات پرونده از مجموع اوراق و پیرو گزارش شعبه 27 دیوانعالی کشور شش اتهام در مورد متهمین مطرح است:

  1. انتشار اعلامیه های توهین آمیز
  2. انتشار عقاید ارتداد آور و کفر آمیز
  3. توهین به مقام معظم رهبری
  4. تمرّد در مقابل نیروهای انتظامی
  5. نگهداری اسلحه ناریه غیر مجاز و استفاده از آن
  6. اقدام مسلحانه علیه نظام جمهوری اسلامی ایران (محاربه)

 

 

زمان شروع حمله:

ساعت 2.30 بعد از ظهر 1/7/1383 (23.09.2004)

 

 مكان وقوع حادثه:

روستاي اوچ تپه شهرستان مياندواب (قوشاچاي) استان آذربايجان شرقي

 

ضررهايي مالي  قربانيان اين حادثه:

           طي اين حادثه علاوه بر اينكه ضررهاي كلي و جزيي به یعضی خانه های  روستاي اوچ تپه وارد آمد، نيروهاي دولتي گاوداري هاي سلطانعلي محمدي و نصرت محمدي را بشرح زير كلا منهدم نمودند:

           نيروهاي دولتي در روز حادثه، قبل از هر چیزی گاوداری سلطانعلي محمدي را فورا محاصره و از هرطرف شروع به تیراندازی به دامداری کردند. نيروهاي دولتي همچنين شروع به آتش زدن ذخیره علوفه و ساختمانها و انبار علوفه ها و دستگاه كنسانتره سازي و نيز شير دوشي صنعتي گرانقيمت  نصرت محمدي نمودند كه در اثر حرارت آهن سقفها خم شده و منجر به ویرانی 90 درصدی گاوداری شده بود و نیز نزدیک به 30 راس گاو نیز تیر خلاص زده بودند. اکثر گاوهای آبستن را سقط جنین کرده بودند و همه آنها بدون آب و علف مانده بودند. در کل خسارت وارده به کارخانه شیر پاستوریزه و دو گاوداری و کارگاه استیل کاری نزدیک به چند میلیارد تومان برآورد شده است. بعدها فهميدم كه در اثر تجمع جسد گاوها در گاوداری بوی تعفن منطقه را گرفته بود و آنجا را به پادگان نظامی تبدیل کرده بودند. لودرهایی نیز برای خراب کردن آنجا آورده بودند. همچنين در گاوداری سلطانعلی کلیه کارگاههای جوشکاری و ساختمانها را باخاک یکسان کرده بودند و با بلدوزر باغهای اطراف را با خاک یکسان کرده بودند و نيز دیوارهای اطراف را هر 20 متر به 20 متر  در حدود 5 مترش را خراب کرده و تل شن ریخته و سیم خاردار کشیده و به یک پادگان نظامی تبدیل کرده بودند. بنا به اظهار منابع آگاه دو ماه بعد گاوهای اصیل گاوداری را به گاوداری امام جمعه اورميه (حسني) منتقل كرده بودند.

همچنين ماشین سمند نصرت را كه در داخل گاوداری خودش پارك شده بود، بعد از غارت و چپاول موبایل و مبلغ  صدو سي و هشت ميليون ريال معادل 13.800.000 تومان پول نقد او، با آرپی چی 7 منفجر کرده بودند و حتي به موبایل او نيز رحم نكرده و به حساب او به كشورهاي خارج و جاهاي ديگر زنگ زده بودند که الان هم پرینت آن همراه با قبض نه ميليون و هشتصد هزار ريال معادل 980.000 تومان آن موجود مي باشد. آنها از دزدیدن کفش و قطعات کارگاه استیل کاری گرفته تا دزدیدن برگه هاي چکهای سلطانعلی محمّدی از زیر تشک او و خرج کردن آنها بعدا معلوم شد و الان پرونده آن موجود است، كوتاهي نكردند. حتی دستگاههای کارخانه شیر پاستوریزه را که در آن حوالی بود، منفجر کرده و ساختمانهای آن را با آرپی چی 7 منفجر کرده بودند.

 

چكيده

مجموعه اي كه در پيش رو داريد، گزارش اجمالي و مختصر از قيزيلباش اهل حق مياندواب (قوشاچاي) مي باشد كه در سال 1383 در منطقه اوچ تپه شهرستان مياندواب مورد هجوم رژيم  جمهوري اسلامي ايران قرار گرفتند. در گزارش حاضر به توصيف تلاش حكومت جمهوري اسلامي ايران و نهاد هاي روحاني ايران جهت قلع و قمع كردن و در تنگنا قرار دادن عده اي از جوانان جامعه قيزيلباشان اهل حق كه خواستار حقوق اوليه و طبيعي خود مي بودند، پرداخته شده كه در كنار آن مشكلات و دشواري هاي اين جامعه و همچنين راه حل هاي پيشنهادي بررسي شده و نيز مراحلي مطرح مي گردد كه حكومت جمهوري اسلامي ايران براي سركوب جامعه قيزيلباشان اهل حق با روشهاي مخرب فرهنگي، عاطفي، ذهني و فيزيكي انجام داده است. در اين نوشته به اختصار از نحوه درگيري و علل آن تا حدودي مطلع مي شويد:

درگيري كه با حمله نيروهاي چند هزار نفري تحت فرمان مستقيم فرماندهي نيروهاي انتظامي سرتيپ قاليباف[1] و فتواي شخص رهبر و فرمانده كل قواي حكومت ايران و با اطلاع و همكاري نيروهاي بسيجي و  همچنين عوامل اطلاعاتي زير نظر وزير اطلاعات وقت صورت مي گيرد. مجموعه اي از نيروهاي مسلح و سياسي و غيره كه روي هم رفته شوراي امنيت ملي كشور را تشكيل مي دهند، اقدام به ريشه كني و كشتار جمعي چند خانواده  قيزيلباش اهل حق[2] كه نمونه اي از مظلوميت چندين ساله تمامي قيزيلباش اهل حق بودند، كردند و محل كار و امرار و معاش آنها را (گاوداري) با آن وضع وحشتناك و باور نكردني و ظلمهاي ديگر كه انجام گرفت، ويران نمودند. در اصل اقدامات غيرمنطقي دولت در قبال اين چمد نفر، انسان را به اين فكر مي اندازد كه آيا نيروهاي به اصطلاح انتظامي، انسان بودند و يا جانواراني به شكل انسان؟ چرا كه آنها حتي به گاوهاي گاوداري همسايه ها هم رحم نكردند و آنها را به گلوله بستند. ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه دفاع از حقوق اوليه حياتي و حراست از امنيت عمومي و دفاع براي حفظ آرمانهاي اصيل و معنوي؛ بطور كلي دفاع مشروع، حماسه بزرگ زندگي است و شور بودن و شعور چگونه ماندن است و مصداق آن نوعي جنگ است كه به حق حماسه زندگي بايد خواند.

       

 

شرح وقايع[3]

 

در مرداد 79 "حسین محمّدی" به خدمت سربازی میرود و بعداز تقسیم به پادگان کهریزک اورميه می افتد. یک ماهی به خدمت خود ادامه داده بود که فرمانده پادگان عوض میشود و بدست ملایی بنام "ملا نوحی" می افتد. وي در سخنرانیهای خود می گوید که "شما باید سبیلهایتان را بزنید و الا من خودم میزنم." و شروع به اهانت به جماعت اهل حق می کند که متاسفانه بجز "حسین محمّدی" همه اهل حقها زیر فشار روحی و از ترس، سبیلشان را میزنند. یکی از درجه داران برای خاموش کردن غائله، 2 روز مرخصی به حسین میدهد. حسین بخانه می آید و موضوع را با پدرش "سلطانعلی محمّدی[4]" در میان می گذارد.    

"آقای سلطانعلی" نيز در نامه ای خطاب به سرهنگ از عقاید قیزیلباشان اهل حق مینویسد و و با توجه به آیات قرآن و نهج البلاغه نشان مي دهد كه در دین اجباری نیست. ولی سرهنگ خاطی باخواندن محتوای داخل آن می گوید "قرآن راست می گوید ولی من با قرآن کاری ندارم و این آئین نامه رهبری هست. تو باید سیبیلهایت را بزنی." و از همان تربیون باز شروع به توهین و افتراء به جماعت اهل حق میکند و  موقعی که با جوابهای منطقی "حسین محمّدی" مواجه می شود، بیشتر عصبانی شده و اعلام می دارد که "حتی خون اینها مباح است و اینها بودند که در صدر اسلام شیعه و سنی را بوجود آوردند." و به سنی های آنجا میگوید که "او را بکشید. من جوابش را میدهم. چون برای اینها قصاص وجود ندارد." و حسین نیز از یکی از افسران 24 ساعت مرخصی گرفته و به خانه می آید. پدرش سلطانعلی با شنیدن ماجرا دیگر مانع رفتن حسین به خدمت سربازی میشود. بعلت نبودن امنیت جانی، طی مراحلي، نامه های جداگانه به فرماندهي نيروي انتظامی آ. غ. می نویسد و آنها را در جريان مي گذارد. بعد اين موضوع در شهریور 82 به فرماندهی انتظامی آ.ش. و استانداری آ.ش. می روند و ايشان را نيز در جريان می گذارند و خواهان معذرت خواهی فرمانده خاطی را میشوند و خواستار اتخاذ تدابیری برای سربازان قیزیلباشان اهل حق و امنیت جانی و عقیدتی برای آنها میشوند. آنها نيز اعلام کردند "حق با شماست. درقبال شما خیلی ظلم میشود. ولی ما کاره ای نیستیم و شما بايد  از وزارت کشور اقدامات لازم را انجام دهيد."

مهدی قاسم زاده در خاطرات خود می نویسد: ما نيز در همان ماه به وزارت کشور و کمیسیون اصل 10 مجلس نامه نوشتیم و همچنين به وزارت کشور رفتیم و با معاونت امنیتی وقت گفتگو کردیم که آخرش به ما رو کرد و گفت: "می دانم حق با شماست، ولی از دست ما کاری بر نمی آید. می بینید که در مملکتی که رئیس جمهور آن بیست میلیون رای پشتوانه دارد، وقتی می خواهد حرفی بزند، رهبر توی دهنش میزند و ساکتش می کند. يعني از او هم کاری بر نمی آید. در این مملکت همه کاره رهبر است. بروید و حقتان را از او بگیرید." ما نیز به ناچار مکتوبی کاملا محترمانه به رهیری مرقوم داشتیم که در آن به روایت ماجرا و ظلمهای دیگری که به قیزیلباشان اهل حق شده و میشود، اشاره کرده و خواستار صدور بخشنامه ای در مورد مصونیت قیزیلباشان اهل حقها از توهین و اهانت در پادگانها و کل کشور شدیم که متاسفانه با بی مهری شدید روبرو شدیم. رسید این نامه موجود میباشد:

  بخشي از نامه سلطانعلی محمّدی به رهبری

 

بنده سلطانعلی محمّدی پدر حسین محمّدی هستم. فرزند بنده مدتی است که در مرکز آموزش نیروی انتظامی امام سجاد (ع) اورمیه مشغول انجام وظیفه سربازی می باشد. ایشان در اوایل خدمت و زیر نظر فرماندهی قبلی بدون مشکل انجام وظیفه نموده است. ولی اخیرا و تحت فرماندهی جدید این مرکز با مشکلاتی مواجه گردیده است

تهدید و ارعاب و کشاندن اغلب بزرگان و یا افراد این سلسله را به مراکز اطلاعاتی و یا ورود ماموران مسلح دولتی به منازل و اقدام به زدن سبیل آنها که در سالهای گذشته روی داده یا عدم استخدام جوانان قیزیلباشان اهل حق در ادارات دولتی بجز در شرایط خاص و یا بازنشستگی پیش از موعد کارمندان و توهین و تحقیر جماعت قیزیلباشان اهل حق توسط فیلم سازان و دادن جانی ترین نقشها به افراد با سبیل و پخش اینگونه فیلمها از رسانه های جمعی و در سیمای تلویزیون و بدبین کردن افکار عمومی نسبت به جماعت قیزیلباشان اهل حق آنهم با بودجه عمومی عین تبعیض نژادی نیست؟

بنده به اولادم توصیه کرده ام تا تعیین تکلیف از مراجع زیربط به خدمت خود ادامه دهد. اما ادامه این وظیفه مهم منوط به حل فوری مواردی است که به آنها اشاره می شود:

  1. رسیدگی فوری به این مساله از طرف دست اندرکاران و حل این معضل بطوری که کلیه قیزیلباشان اهل حق و اولاد بنده در این کشور از هر نظر بالاخص دینی و عقیدتی احساس امنیت کامل نمایند.
  2. حضور فرمانده فعلی آن مرکز آموزشی در پشت همان تریبونی که از طریق آن اقدام به تجاوز به حیثیت و شخصیت معنوی و اجتماعی جماعت اهل حق نموده است و پس گرفتن رسمی گفته های خود و عذر خواهی رسمی از عموم جماعت اهل حق.
  3. تصویب لایحه ای در هیئت دولت و ارائه آن به مجلس شورای اسلامی مبنی بر به رسمیت شناختن مقدسات و حق و حقوق جماعت میلیونی این سلسله و پایان دادن محض به تبعیض و تحقیر و تهدید و تحمیل از جمله این موارد است.

بدیهی است در غیر اینصورت بنده ناچارا ضمن اینکه در مقابل توهین به مقدساتم، اقدام مقابله به مثل را برای خودم محفوظ و حق قانونی خود می دانم و از طرف دیگر ادامه خدمت اولادم تحت فرماندهی چنین شخصی و با این شرایط امکان پذیر نخواهد بود. لازم به توضیح است برای حل موارد مذکور مطمئنا بیش از چند روز فرصت لازم نخواهد بود و بنده منتظر آن خواهم بود. بنده یک جان به امانت دارم و در صورت لزوم هر آن آماده ام آن را فدای مقدسات و باورهای دیني یم بنمایم./        

« والسلام»

سلطانعلی محمّدی

 

رونوشت به:

  • کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی     
  • وزارت کشور                 
  • فرماندهی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی
  • استانداری آذربایجان غربی 
  • فرمانداری شهرستان میاندوآب
  • فرماندهی نیروی انتظامی منطقه

 

         بعد از نوشتن این نامه و نامه ديگر به فرمانداري شهرستان میاندوآب در مورخه 26/12/82، جو منطقه کاملا برای اين افراد عوض شده و احساس مي كنند كه بصورت نامحسوس تحت تعقیب و کنترل شدید قرار دارند. نیروهای لباس شخصی دوستان ما سلطانعلی و سیفعلی را تعقیب کرده و با نشان دادن اسلحه، سعی در کشاندن آنها به جاهای خلوت می کنند که البته موفق نشدند و آنها خود را به گاوداری می رسانند. در همین مواقع بود که سلطانعلی تصمیم گرفت، کتابش را منتشر نمايد.[5] بخاطر همین تقریبا در دی ماه 82 به دنبال مجوز آن رفتیم، ولی نه تنها اجازه انتشار ندادند، بلکه پیغامهایی دریافت کردیم مبنی بر اینکه شما را سالم نمی گذاریم. باید از این کشور بروید. شما از رهبر حق و حقوق می خواهید و می خواهید قیزیلباشان اهل حق را رواج دهید و کتاب چاپ کنید. در حالیکه هدفمان از چاپ کتاب شناساندن قیزیلباشان اهل حق برای جلوگیری از توهین و اهانت به قیزیلباشان اهل حق و تبلیغات سوء که بر علیه ما براه انداخته بودند.          

  • در تاريخ 83/1/17 کرمعلی محمدي بدستور حاجی پور (رئیس اطلاعات میاندواب) بدست عوامل اطلاعاتی براي تضعيف روحيه ما ربوده شد و در تاريخ 82/2/3  او را از زندان آزاد کردند.

 

  • روز چهارشنبه 83/1/26 نامه ای از رهبر خویش حضرت آقا نظام (رهبر دینی آتش بیگی های قیزیلباش اهل حق که یکی از 11 خاندان این دین می باشد.) دریافت کردیم که متن آن دقیقا در یادم نیست ولی نامه ها تحت فشار رژيم بما نوشته مي شد و منظور از نامه این بود که:

 

  •  

"مگذارید تظلم خواهی شما را به مسائل حاشیه ای بکشاند. همواره از طرح معقول منطقی و قانونی تظلم خواهی خویش را ابراز دارید  و خودتان را معرفی کنید."

صبح روز پنجشنبه 83/1/27 پنج نفرکه اسمشان زیر اعلامیه ها كه قبلا پخش شده بودند، سلطانعلی، سهندعلی، سیفعلی، فریدون و حسین را تحویل زندان دادند. قاضی اعلام کرد که "اطلاعات اینها را خواسته و باید تا 48 ساعت به اطلاعات بروند." بعد آنان را به زندان بردند. عصر همان روز نیروهای اطلاعاتی به منازل و دامداری هجوم آوردند و بخشعلی را كه داخل دامداری بود، گرفته و آنقدر زده بودند که سرش و دنده هایش شکسته بود و می گفتند که جای سلاح ها را باید بگوئی.

روز یکشنبه  83/3/3 بعد از 38 روز سلطانعلی، سیفعلی، سهندعلی، فریدون و حسین با قرار وثیقه از زندان ازاد شدند 

در تاريخ 28/3/83 سلطانعلی نامه ای به اداره اطلاعات نوشته بود و جريانات اخير و قول و قرارها را یادآوری کرده بود. از جمله: بازداشتهای طولانی و غیر موجه برادرانم و فرزندم و توهین به مقدسات آنها،ربودن کاملا بیگناهانه و تعمدی و غیر قانونی برادرم کرمعلی و دستگیری برادرم نصرت الله محمّدی و آزارهای روحی و روانی وارده بر اعضای خانواده آنها و پرونده سازی بر علیه آنها بدون ارائه مدرک و اشاره مشخص به موارد جرم و عدم تفهیم اتهام، بازرسی غیر قانونی از منازل نصرت الله و حمیدرضا محمّدی، کتک کاری برادرم بخشعلی و وحید شیری با روش غیر انسانی در حین بازرسی از منزل و گاوداری و بی حرمتی به مقدسات و توهین آشکار و دست اندازی به سبیل بخشعلی محمّدی توسط یکی از افراد، توهین به مقدسات برادرم فریدون محمّدی در حین بازجویی، تصرف اجباری تابلویی که مقدسات ما بر روی آن نوشته شده و عدم تحویل آن طی مذاکرات اخیری که با مسئولین مربوطه منطقه ای داشتیم، این در حالیست که ابراز عقیده و بیان حق مسلم و قانونی ماست و ناقض قوانین الهی و کشوری و بین المللی نمی باشد و ... اینها جزئی از موارد نقض حقوق انسانی بود که طی روزها و هفته های اخیر ما با آن مواجه بودیم.

          در تاريخ 83/6/31 سلطانعلی و بقیه اخطاریه از دادگاه دریافت می کنند و همگی به دادگاه می روند. در آنجا ضمن اینکه مامورین دستشان باز بود می توانستند در آنجا همه را دسته جمعی دستگیر کنند و مرا در اطلاعات ولی آخر سر گفته بودند که بروید دامداری می آییم آنجا تسویه حساب می کنیم. قاضی پرونده شعبه 7دادگاه عمومی میاندوآب (پاشاپور) به سلطانعلی گفته بود که "همین الان از من خواسته اند و حکم غارت و کشتار شما را صادر کرده ام و می خواهند بیایند مثل بهائی ها بر اموالتان آتش بزنند. زنانتان را طلاق بدهند و اموال تان را مصادره کنند و خود منهم این حکم را داده ام و در این شهر نمی مانم و میروم."

 

        روز حمله نيروهاي دولتي به ما

        تاريخ 83/7/1 حوالي ظهربود. اهالی روستا گاهگاهي سر می زدند و از روي كنجكاوي جوياي حال مي شدند. درهمین حوالی بود که "یونس آقایان" وارد دامداری شد. سراغ عباداله قاسم زاده را گرفت. چون برای او کار مي کرد. گفتیم: "یونس بلندشو، برو. الان احتمال حمله وجود دارد. تو هم اينجا گیر می افتی." گفت: "اینها شش ماه است که می خواهند حمله کنند، دروغ است. تازه اینها روز روشن حمله نمی کنند، یک کمی با شما صحبت می کنم و میروم." در این موقع بود که بهروز و وحید که در بالای دو طبقه نهار می خوردند، فرياد زدند: "آمدند! آمدند! همه جا را گرفتند." بله بالاخره آمدند و قبل از هر چیزی دامداری را فورا محاصره و از هرطرف شروع به تیراندازی به دامداری کردند. تا آمدیم بجنبیم، دیدیم در محاصره هستیم. وقتی همه جمع شدیم جلوی دفتر مديريت، من هنوز داشتم داخل دفتر غذا می خوردم. یک دفعه یک گلوله آرپی چی به دو طبقه اصابت کرد. سلطانعلی گفت: "مهدی بیا بیرون، محاصره شدیم." وقتی آمدم بیرون، دیدم یونس هم داخل دامداری مانده. در را باز کردیم در جاده یک نفر فیلمبردار با پنج شش نفرسرباز دیدیم. سیفعلی داد زد: "فرارکنید والا کشته خواهید شد." آنها هم بطرف روستا فرار کردند و منهم پشت سر آنها خارج شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. یکدفعه دیدم زمین خوردم. فکر کردم پام پیچ خورده. خواستم بلند شوم، پایم پیچ خورد، رفت. آنطرف نگاه کردم دیدم از قسمت ران پای راستم مورد اصابت گلوله قرارگرفته، بخاطر همین سیفعلی سلطانعلی و فریدون و حسین بطرف جاده رفته و بسوی نیروهای وحشی آتش گشودند. بعد از اینکه مرا روی تخت داخل دفتر گذاشتند، بهروز هم پای مرا بست ولی من خیلی بی تابی میکردم و بعدا گفتم: "مرا بگذارید و بروید. آنها مرا به بیمارستان می برند."  ناگفته نماند در عرض نیم ساعت آنجا را تبدیل به جهنم؛ جهنم که چه عرض کنم جهنم را ندیدم ولی اینجا را دیدم. همه جا را به خمپاره و آرپی چی بسته بودند و از دیوارهای دامداری بالا می آمدند.

وقتي كمي آرام شدند، از گاوداری همسایه هم صدایشان را مي شنیدم. لازم به ذکر است كه در كنار گاوداري ما، يعني در گاوداری نصرت، نصرت با کارگرهایش کارمی کرد که کارگرهایش بعدا زير شکنجه نیروی انتظامی و نيروي بسیجی به سلول برده شدند. یکی از مامورین نصرت را می زد که دیگری به او گفت كه او نصرت است. او را نزند. به همدیگرفحش میدادند. به ساعت نگاه کردم. موقعي كه حمله شروع شد ساعت 2.30 بعد از ظهر بود. وقتی من زخمی شدم، ساعت 2.40 بعد از ظهر شده بود و ساعت 4 بعد از ظهر بود كه دوباره خمپاره و آرپی چی 7 و توپ 106 م.م. شدت گرفت. البته صدای مسلسل و ژ-3 و کلاشینکف و نارنجک بجاي خود بماند. البته منهم بعضی مواقع از هوش میرفتم و گاهی با صدای خمپاره از خواب بیدارمیشدم. بالاخره ساعت 5.50 بعد از ظهر، نیروها وارد گاوداری شدند.

شكنجه ها آغاز مي شود

من اصلا فکر نمی کردم کسی از بین آنهمه آتش جان سالم ببرد. شروع به تیراندازی به دفتر و انداختن نارنجک به اتاق بغلی من کردند. تیرها از 10سانتی کمر من که داراز کشیده بودم و بالای سرم به دیوار اصابت میکرد و بالاخره مرا پیدا کردند. و ای کاش كه پيدا نمی کردند. مثل کفتار به جانم افتادند و چه عرض کنم، چشمتان بد نبیند. با پوتین به سرم ضربه زدند و من وقتي تكان خوردم، گفتند: "زنده است." بعد با پوتين روي زخمم ضربه اي وارد كردند و فورا پايم را كه بهروز بسته بود، باز كردند و خونریزی شروع شد. با قنداق اسلحه به جانم افتادند. از طرف چپ سرم کاسه سرم را شکستند. يكي از آنها لوله کلاش را در دهانم فرو برده و می گفت: "بزنم." من هم با ابروان خود اشاره کردم "بله." چشمانم که نمی دید، یکبارفقط برگشتم، نگاه کنم، گفتند: "فلان فلان شده... میخواهد قیافه هایمان را به یاد داشته باشد." دیگر از دهانم به طرف داخل خونریزی شروع شد. روی چشمانم پر از تف دهان آنها بود. پایم را از روی تخت به پایین می انداختند چشمهایم پر از تف و آب دهن آنها بود، فقط از درون ناله و زاری می کردم و نمی توانستم حرف بزنم. زبانم كوچكم ازشدت فشار لوله تفنگ پاره شده و بیهوش شدم. دوباره بر اثر ضربه پوتین و کلاش به سينه ام به هوش آمدم. در موقع انداختن پايم به زمین که ازهم جداشده بود، صدايی شبیه شکستن چوب را شنیدم که استخوانها بهم میخوردند. بازوانم را ازکار انداخته بودند. دیگر نمی توانستم دستانم را جلوی چشمانم بگیرم. پایم را از جایی که شکسته بود، بسوی سرم پرت کردند و پایم روی سینه ام افتاده بود. دیگر نمی توانستم پایم را درست کنم. پایم را ازجایی که شکسته بود، مثل پارچه اینطرف و آنطرف می انداختند. این شکنجه ها همراه با توهین و فحاشی به دین و ناموس و شرف و حیثیت همراه بود، طوري فحشهای عجیبی میدادند که من در عمرم نشنیده بودم. حتی به دستگاه تناسلی ام آسیب رسيده بود. فقط شنیدم می گفتند: "لااقل بزنید عقیمش بکنید. این را دولت آزاد خواهد کرد." مثل لاشخور به جانم افتاده بودند. البته دو نفر از آنها که در نگاهی گذرا به چشمم خوردند، یکی "ستوان دوم بهنام قنبری" از نيروهاي حفاظت و ديگري "سرهنگ تمام رستم زاده" از مامورين اماکن بودند که بمن می خندیدند و شکنجه ام می کردند. بعد از مدتی "سرتیپ گراوند" فرماندهی آ. غ. وارد شد. باسر بمن اشاره و پرسيد: "به گلو و سر او چی شده؟" گفتند: "جناب، گلوله اصابت کرده." در حالیکه همه اش در اثر شکنجه بود. بعد "سرتیپ گراوند" گفت: "مواظب باشيد نميرد. با او كاري نداشته باشيد، اطلاعاتش به درد ما می خورد." وقتی او خارج شد، یکی از لاشخورها که بشدت عصبی شده بود، با پوتین ضربه محکمی بسرم زد و من بيهوش شدم.

یکبار داخل پتو که به آمبولانس میگذاشتند، به هوش آمدم. آنهم در اثر برخورد پايم به درب كه از پتو بیرون افتاده بود و آن را به داخل پتو انداختند. وقتی مرا وارد بیمارستان عباسی میاندوآب کردند، لاشخورهای جدیدی بطرفم هجوم آوردند و مرا در قسمت اورژانس روی تخت خواباندند و شروع به شکنجه و فحاشی نمودند. هر كسي مي آمد با مشت و با پوتين بر روي سر و پايم مي زد و بر صورتم تف مي انداخت. ديگر چشمانم نمي ديد.  از سر تا پای بدنم دوباره شروع به خونریزی کرد. بطوریکه فکر کنم در حول و حوش 2 ساعت شكنجه اي كردند 3 بار مرا پانسمان نمودند.  

وقتی مرا به رادیولوژی می بردند، پرستار چشمانم را پاک کرد تا ببینم. درسالن  امام جمعه را دیدم. من اشاره به رد شکنجه هاي بدنم نمودم. امام جمعه میاندوآب "اصغریان" بمن ریش خند زد و بعد جلوی چشم او دوباره مرا زدند که چرا شکایت ما را به امام جمعه می کنی؟ و وي نيز همچنان بمن می خندید. دكتر متخصص ارتوپدي بخاطر ضربه اي كه بر سرم وارد شده و سبب شكاف در سرم شده بود را تشخيص ضربه مغزي داده و درخواست اعزام به اورميه را نوشته بود. بعد دوباره مرا به اورژانس انتقال دادند در این موقع شنیدم که گفتند: "حاجی دارد می آید." وی بازنشسته اطلاعات بود. در آن موقع می توانستم ببینم مردی با موهای سفید كه مثل کرگدن هیکل درشتی داشت، با پنجه خود ضربه عمودی بربینی ام وارد کرد که من بیهوش شدم. لازم بذكر است وقتي من بيهوش مي شدم، پايم  را به زمين مي انداختند و من از شدت درد به هوش مي آمدم. وقتي دستهاي من بي حركت بود، اقدام به هتاكي و كندن سبيلهاي من مي كرد و يا اقدام به فحاشي به اساس و کیان و عقیده و ناموس من مي کرد.

مرا تحویل یک افسر چاق 50 ساله و سرکچل که اسمش فکر می کنم "ولی امان اللهی" و یا شبیه آن با درجه ستوانیکم بود، دادند و سرتيپ گراوند به وی گفت: "نگذار شکنجه اش بکنند. (در اصل اين نوعي دستور به شكنجه بود) اطلاعاتش به دردمان می خورد."

عليرغم اينها، آن مرد اطلاعاتی پیرمرد، از من دست بردار نبود. دوباره و سه باره به سراغم آمد و شروع به شکنجه من مي كرد. نزدیکی های 4 بامداد مرا با آمبولانس به اورميه اعزام کردند. البته فکر می کنم دکتران و پرستاران در اعزام من به اورميه و رهایی از آن جهنم، نقش بسزایی داشتند. در بین راه نیز همان ستوان یکم از من دست بردار نبود. دستهایم را به میله ها دستبد زده بود و پای چپم را با پابند به میله زیر صندلی بسته بود و پاي راستم كه تير خورده بود را به اينطرف و آنطرف پرت مي كرد. وقتی نفس می کشیدم، بعلت جمع شدن خون در گلو با صدای خرخر نفس می کشیدم و او فکر می کرد من می خوابم. بخاطر همین میله بالای سرش را میگرفت و با جفت پا بر روی پایم می زد و مي گفت: "پایت را نگه دار، تا به این طرف نیاید." ولی من هیچ کنترلی روی پایم نداشتم. بالاخره هرچه بگویم، قطره ای از دریاست.

باري! به بیمارستان مطهری اورميه رسیدیم و مرا تحویل یگان امداد شهرستان اورميه دادند بمحض بستري در بخش، فورا یک مامور لباس شخصی بعدها فهمیدم اسم او "محمّدی" و از حفاظت نیروهای انتظامی میباشد، وارد شد و از من شروع به بازجوئی کرد. ولی من نمی توانستم حرف بزنم. وی با مشت به سینه ام مي کوبید و مي گفت: "ناز نکن. باید حرف بزنی." در  اثر ضربه مشت وي، من سرفه اي مي كردم و همراه سرفه خون از گلویم به بیرون پرت مي شد كه در این هنگام، همه پزشکان و مامورین از ترس خونی شدن از اطرافم پراکنده مي شدند. بعد پرستاري دو لوله سونداز در دو سوراخ بینی يم وارد کرد. زيرا تخشيص دادند كه ریه و معده ام پر از خون است و آن لوله ها را برای تخلیه خون گذاشتند. پرستاری که لوله ها را داخل بینی ام میکرد، از قیافه اش معلوم بود که از نیروهای کثیف بسیجی است و طوری به لوله ها فشار آورد كه از درد بخود پيچيدم. او نيز با چشمانش کم مانده بود مرا بخورد. خلاصه بعداز چند ساعت، برای جلوگیری از ناله و زاری به دستور همان افسر حفاظت "محمّدی" مرتبا آمپول مرفین تزریق می کردند تا بتوانم حرف بزنم. البته شبیه آمپول مرفین بود. چون وقتی آمپولها را می زدند، من گیج و منگ می شدم. متاسفانه بازجوئی ها یادم نمی آید. فقط روزهای بعد آنهم، کشیدن کروکی زمینها و گاوداری و اطراف روستا یادم می آید.

در تاريخ 83/7/7، عصر آنروز ساعت 8 شب  بعد 8 روز پای مرا عمل کردند و پلاتین گذاشتند.

در تاريخ 83/7/14 مرا به حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی 9 پله بردند. در آنجا فهمیدم که نصرت و پدرم در سلولهای انفرادی آنجا هستند. بعد برای شست و شوی من و نیز خالی کردن کیسه سوندم، پدرم را آوردند. وقتی چشمم به پدرم 75ساله ام افتاد، حتی نگذاشتند با هم حرف بزنیم و همدیگر را در آغوش بکشیم. فقط دورادور صورت معصوم و پير و زخمي و باد کرده و ورم کرده اش را دیدم و نیز کبود شدن پشت گردنش را ديدم. فردای آنروز، نصرت را پیش من آوردند، تا بمن رسیدگی کند. در  آن موقع توانستنم كمي با نصرت صحبت كنم. البته نصرت با خواهش و تمنا از آنها خواست که مدتي پیش من بماند و آنها نيز قبول کردند. البته بعدها فهمیدم که در سلول من میکروفن وجود داشت و برای همین با ماندن نصرت مخالفت نکردند. از نصرت در مورد حوادث و علل دستگيريش پرسیدم.

سرگذشت پدرم از زبان خودش:

           حالا بشنوید احوالات پدرم را از زبان خودش که بعداز دو ماه وقتی من در اثر تجویز قرص و دارو آرام شدم، پدرم حوادث آن روز را برايم چنين حكايت مي كرد:

"در خانه دراز کشیده بودم. وقتی صدای انفجار و گلوله ها را شنیدم، بغض گلویم را گرفت. به تمثال آقا پناه بردم و زیارتش کردم. اشك در چشمانم جمع شده بود. با گريه و زاري به آقا التماس مي كردم. مولا جان بالاخره کار خودشان را کردند و بچه هايم را قتل عام مي كنند. بعد از یک ساعت دیدم، تمام در و دیوار پر از مامور است. از پشت بام آر پی چی و مسلسل به طرف خانه نشانه گرفته بودند و تمام آذوقه و یونجه و انبار کاه را به گلوله بستند. شنیدم که بیکدیگر می گفتند: شاید زیر کاهها مخفی شده باشند. خيلي وحشت زده و ترسيده بودم. تا بخود آمدم، به بيرون رفته و با عصبانبت فرياد زدم: لامذهبها، بچه هايم را قتل و عام كرد، ديگر از جان ما چه مي خواهيد؟ در اين موقع مامورهاي لباس شخصي و درجه دار مرا به باد مشت و لگد گرفتند. یک سرهنگ پیری وارد معركه شد و مرا از آنها دور كرد و به آرامي گفت كه عمو جان کاری با تو نداریم. فقط بايد  یک بازجوئی كوتاه از شما داشته باشيم و بدين ترتيب، مرا سوار یک پیکان سفید کردند که سه نفر لباس شخصی سوار آن بودند. بعد از دور شدن از روستا، یکی از آنها مرا به زیر صندلی فشار داد و با قنداق تپانچه به سرم و پشت گردنم می زد که الان هم کبودی پشت گردنم و ورم آن بخاطر آن است. مرا به سلول بردند، پیش نصرت و ديگر بر و بچه هايي كه در اين جريان دستگير شده بودند. البته من تنها در یک سلول بودم، با یک پتو که از سرما یخ میزدم. هر چقدر می خواستم که مرا به دستشوئی ببرند، نمی بردند. مثانه ام  باد کرده بود. فقط یکبار مرا به دستشوئی بردند و بعداز چند ثانیه چنان درب را زدند كه بصورتم برخورد کرد و من به داخل دستشوئی افتادم.  صورتم زخمی شد که الانم جایش مشخص است. وقتی مرا بعد از بازجوئی به سلول می بردند، یکی از آنها با پوتین محکم به پایم زد. البته دیگری يكي از آنها اعتراض كرد كه "آقای رستم زاده، این پیرمرد کاره ای نیست كه، بي گناه است." ولي او با پر رويي برگشت و گفت: "همه کاره این پدر سوخته است. چون اين ... آنها را بزرگ کرده است." بعد از چند روز ما را بهمراه بقیه به مهاباد و بعد از مدتي نيز به اورميه منتقل کردند. در آنجا و  همه جا زیر شکنجه و مشت و لگد بودم و فقط از من می پرسیدند که "چرا پسرانت با دولت مخالف اند؟ و باید جای آنها را بگوئی." هرچقدر می گفتم: "نمی دانم. درسته آنها را من بزرگ كردم، ولي پسرانم بزرگ و مستقل از من هستند..." قبول نمي كردند. می گفتند: "اگر یکی از آنها فقط مخالف بود، حرف هايت را قبول داشتيم. ولی همه پسرانت مخالفند. پس تو بی نقش هم نیستی."

    بیاد دارم كه بازجو در حين بازجويي به پدرم می گفت كه "ما تو را آزاد می کنیم، بشرطی که آنها را پیدا کنی و بما تحويل دهی." و پدرم یک جواب منطقی داد که بازجو دیگر جوابی نداد. گفت: "وقتی شما با ده هزار نیرو نمی توانید آنهارا پیدا کنید، من پیرمرد چگونه می توانم اين كار را بکنم."

   بالاخره روز 83/9/28 او را با وعده آزادی، به زندان مهاباد منتقل کردند. پدرم بعد از سپری کردن 10 روز در زندان مهاباد و با سند 10میلیونی زمین خودش و به قيد وثیقه درتاریخ 83/10/5 از زندان رژیم آزادشد. بعداز پدرم "یونس آقایان" را برای رسیدگی بمن به سلول آوردند که 11 روز با او هم سلولی بودم.

 

سرگذشت "یونس آقایان" از زبان خودش:

"یونس آقایان" شرح وقايا چنين توصيف مي كند:‌

"وقتی همه جا را محاصره كردند و تو نيز زخمی شدي، چند تا گلوله اشک آور شلیک کردند و امانمان را بريدند. سلطانعلی گفت: "این لاشخور ها می خواهند ما را زنده دستگیر کنند.  بنابراین باید از دامداری خارج بشویم." بنابراين از ضلع غربی دامداری خواستیم فرار كنيم. اول عباداله از دیوار بالارفت که ماموران تیراندازی کردند. بقیه هم از دیوار بالارفتیم و دیدیم تیراندازی قطع شد. رفتیم به باغ سیفعلی منتظر ماندیم. در آنجا صدای تیراندازی و فرو افتادن تابلوها را مي شنيديم. آنها از ترس اینکه همه جا پر از نیرو بود، خواستند مرا از گروه جدا كنند. نمي خواستند مرا بيشتر درگير اين مسائل نمايند. ولي من با همه اصرار آنها، از جداشدن از آنها خودداری کردم و پیش آنها ماندم. فریدون اصرار می کرد که به روستا برویم و نگذاریم تابلوها را پایین بیاورند. ولي سیفعلی و سلطانعلی مخالفت می کردند و می گفتند: "اگر نزدیک روستا برویم مردم زیان می بینند. باید صبر کنیم. شبها آتش سوختن گاوداري را مشاهده می کردیم. یک روز سلطانعلی می گفت که "آنها به ما پیغام فرستادند که از ایران خارج شوید و هر چقدر پول هم می خواهید می دهیم. ولی ما قبول نكرديم. در ثاني اگر ما از اينجا برویم، هرچه پشت سرمان بگویند، می چسبد. ما اینجا را ترک نمی کنیم. ما به دامداری خودمان برمی گردیم."

و بالاخره صبح روز 83/7/7 به دامداری برگشتیم. در بین راه باز هم هر چه اصرار کردند که از آنها جداشوم، قبول نكردم و مصمم به ماندن شدم. چون من خواسته ناخواسته و بطور ناگهانی وارد ماجرا شده بودم. هر چه می گفتند برگرد، من مخالفت می کردم، چون از جدا شدن هم می ترسیدم.

همه جا پر از ماموران انتظامي و لباس شخصي بود. بالاخره به گاوداری رسیدیم و صبح زود از قسمت شمالی يعني درب اصلي  وارد محوطه گاوداری شدیم. سلطانعلی به بالای سالن دامداری رفت و مستقیما روبروی ویلاي دو طبقه اي قرار گرفت و گفت: ما با شما مشکلی نداریم. به خامنه ای نامه نوشتیم و حقمان را خواستیم و شما این روز را بر سرما آورده اید و خانه ما را ویران کرده اید. الان دیگر چه می خواهید ما به هیچ عنوان اینجارا ترک نمی کنیم. بعد حسین و فریدون پشت سر او به بالا رفتند و بقیه نیز پشت سر آنها. ولی نیروهای لاشخور در کمال نامردی شروع به آتش گشودند و یکدفعه دیدیم که به همه جای دامداری خصوصا دامداری نصرت شروع به آتش کردند و آنجا را به جهنم تبدیل کردند. متاسفانه سلطانعلی و فریدون و حسین را ناجوانمردانه مورد اصابت گلوله قراردادند و بقیه که پشت بام بودند و نزدیک به لبه بودند، خود را بطرف پایین پرتاب کردند. درست است که می گویند سلطانعلی هم شهیدشده، ولی من مطمئنم که از ناحیه پا مورد اصابت قرار گرفت و زخمی شد. ولی بعدا چه برسرش آمد، دیگر نمیدانم. سیفعلی و بقیه شروع به آتش متقابل کردند و وقتی آتش از همه طرف سنگین شد، دیگر ما همدیگر را گم کردیم و من از طرف پشت دامداری خارج شدم و خودرا به باغهای روستای مجاور اوج تپه قلعه رساندم و اسلحه را در یک آلونک مخفی کرده و خودم را به شهر رساندم. چند روزی اینطرف و آن طرف می رفتم. بعد خودم را به تهران رساندم. در آنجا توسط یکی از فامیلهای پدرم که به باغ آقا رفته بود و به ایشان اطلاع داده بود، خبر يافتم که حضرت آقا فرموده اند: برود و خود را به قانون معرفی کند. بعد از آن به میاندواب برگشته منتظر ماندم. در اين حين شنیدم که پدرم را به اطلاعات برده اند و گفته اند اگر یونس را پیدا کرده و تحویل ندهی، تو را به سلول و زندان خواهیم برد. همچنين ریش سفیدان و فامیل را نيز يه اطلاعات احضار و هشدار داده بودند که در صورت تحویل یونس، ما هم قول می دهیم به او تخفیف مجازات دهيم. چون ما می دانیم که یونس بطور ناگهانی درگیر این مساله شده است.

بنابراین من همراه پدرم و جمعی از ریش سفیدان در تاریخ 83/7/17 خود را به اطلاعات معرفی کردم. ابتدا منکر همه چیز شدم. ولی چون بعدا بشدت مورد شکنجه و تهدید و ارعاب قرار گرفتم و از آنجائیکه قسم می خوردند و می گفتند که با تو کاری نداریم و می دانیم که تو نقشی نداری، فقط باید اسلحه ات را تحویل بدهی بخاطر همین من بهمراه آنها به میاندواب رفته و جایش را به آنها نشان دادم. ولی فقط سینه خشاب را پیداکردند و بعدا دوباره مرا به سلول اطلاعات عودت دادند."

 

        من وقتی در بهداری زندان بستری بودم، یک دفاعیه مانند مختصري تحت عنوان دفاعیه به تشخیص دیوانعالی کشور ارسال کردم که خلاصه متن حکم تایید شده از دیوان و دفاعیه اینجانب بشرح ذیل میباشد:

 

لایحه دفاعیه مهدی قاسم زاده به دادنامه شماره 73

 

فرستنده: مهدی قاسم زاده ف قباد

موضوع نامه: لایحه دفاعیه دادنامه 73 مورخه 21/1/84 و شماره فرجامی9283

گیرنده: دادستانی تشخیص دیوانعالی کشور

       اینجانب مهدی قاسم زاده فرزند قباد که به اتهام قیام مسلحانه در زندان مرکزی اورميه تحمل حبس می نمایم. وقتی حکم پنج سال زندان و اعدام را که از طرف قاضی صادر شده بود، را دیدم؛ نگران نشدم. زیرا بخاطر داشتن مرام قیزیلباش اهل حقی و بخاطر افشاء زور گویی ها و ستم ها و ظلم های ناروا که بر کل جماعت اهل حق شده، بخاطر تبعیض ها و نا عدالتی ها، به خاطر خیلی مسائلی مهم فرقه ای و مذهبی، من و امسال من فدا شدیم و می شویم. لازم می دانم چند جمله ای دوباره برای اثبات حکم غیرعادلانه شما بنویسم.

در مورد قیام مسلحانه که برایم اتهام کذایی وارد گردیده است، بنویسم که وقتی اینجانب در گاوداری محمّدی و بیرون گاوداری بدون اینکه اسلحه ای در دستم باشد زخمی گردیدم و اسیر نیروهای انتظامی، به بیمارستان منتقل گردیدم. بعد از آن در بیمارستان اورميه و از آنجا به سلول انفرادی و سپس تا بحال در زندان بوده ام. چگونه برای من این اتهام وارد گردیده است. من از شما از اینکه بدون هیچ دلیل و مدرکی ما را مظلومانه شهید می کنید و حکمهای سنگین ظالمانه می دهید و چطور جوابگوی اذهان عمومی و چطور جوابگوی ذات احدیت خواهید شد. ...

در پایان خلاصه این مطالب را بیان می کنم و خواسته های بحق خود را اعلام می دارم.

اولا حکم تاییدی دیوانعالی را کاملا واهی و پوچ می دانم زیرا بر اساس واقعیت نمی باشد. همچنان که در اول این مکتوب آوردم نه رضا جنگی و نه اعلامیه به من مربوط نیست و در مورد قیام هم عالم و آدم می دانند و خود شما از همه بهتر می دانید که ما قیام نکرده ایم. بلکه از عقیده خود دفاع کرده ایم و این از حمله شما به گاوداری ما کاملا محرز است. شما به چه حقی به گاوداری حمله کردید؟ با کدام قانون نیروهای شما به افرادی که به آنها توهین شده بود و آنها خواستار رسیدگی به حقوقشان بودند، حمله کردید؟ باید به این مسائل پاسخگو باشید. اولا طرفهای ما را محاکمه کنید و آنهایی را که به ما توهین کرده اند را محاکمه نمایید. دوما چه کسی پاسخگوی در معرض مرگ قرار گرفتن پدر من می باشد؟ چه کسی مسئول از هم پاشیدن زندگانی ماست؟

  1. اولا ًقاضی شهرستان مهاباد تحت تأثیر و نفوذ فرمایشات نیروی انتظامی و شاید نهادهای دیگر واقع گردیده است.
  2. گزارشات کذب که از طرف نیروی انتظامی به پرونده منعکس گردیده، صرفاً به دلیل بی خبری محض از واقعه و به دلیل سرپوش گذاشتن به اعمال خلاف خود و ناشایستگی خود تهیه و تنظیم گردیده که افراد تحت فرمان افسران ارشد مجبور به امضاء صورت جلسه ها شده اند که درصورت بازجویی صحیح از آنها، اعتراف خواهند کرد که هیچ کدام اینجانب را درحین تیراندازی ندیده اند و نمی دانند.
  3. من در لحظه های اولیه درگیری زخمی شده و افتاده ام و بدرون هرگونه اقدام به تیرندازی به زمین افتاده ام و سپس تحت نظر فرماندهان اورمیه و به شواهد مختلف از اتاق نگهبانی دامداری به بیمارستان منتقل شده ام و چندین روز تحت فشار جسمی و روحی و شکنجه بوده ام و هیچ گویه دلیل مستند مبنی برتیراندازی از دست من اثبات نگردیده است.
  4. بعد از 85 روز حبس در سلولهای انفرادی اداره اطلاعات و بازجویی هیچ گونه جرمی به عهده من ثابت نگردیده است.
  5. چهار نفر از برادران و رفیقان من در سلولهای انفرادی دیگر ادارۀ اطلاعات بر بی گناهی من بدون هر گونه ارتباط و دیدار داشتن با هم دیگر، بر عدم تیراندازی از طرف من و اثبات گفته های من گواهی داده اند و گواهی فعلی آنها نیز به پیوست ارسال می گردد.

 

مهدی قاسم زاده فرزند قباد.

 گواهی چهار نفراز رفیقان بنده:

 

اینجانبان سهندعلی محمّدی ف محمد، بخشعلی محمّدی ف محمد، عبادالله قاسم زاده ف قباد و یونس آقایان ف ایوب که همگی در محل درگیری روز اول حضورداشتیم و همچنانکه دربازجویی مختلف به طور جداگانه و بدون هماهنگی هم، اعلام نموده ایم که آقای مهدی  قاسم زاده در اولین درگیری که از درب گاوداری همراه با سایرین خارج می شد، مورد هدف قرار گرفته و بر زمین افتاد و این قبل از دیگری در خیابان بود و ما به علت محاصره بودن در گاوداری و تعرض به عقیده از گاوداری خارج شدیم تا در صورت امکان از صحنۀ درگیری خارج شویم و یا در جلوی تابلوی خود که عقیده ماست شهید شویم مورد هدف قرار گرفته و نقش زمین شد قبل از اینکه به جلوی تابلوی برسد. گواهی می نمائیم که آقای مهدی قاسم زاده اقدام به تیراندازی ننموده و درکل تیراندازی افراد دیگر هم به دلیل دفاع ازجان و مال و عقیدۀ خود و به صورت اجباری و تحت الشعاع قرار گرفتن جو موجود اتفاق افتاده است که مهدی قاسم زاده در این بین اصلاًمسئولیتی ندارد%

 

         1_سهندعلی محمّدی ف محمد                         2_بخشعلی محمّدی ف محمد                    3 _عبادالله قاسم زاده ف قباد                             4_یونس آقایان ف ایوب

 

 

 

14/4/84

 

          در تاریخ 84/8/11 نامه ای مبنی بر استرداد جنازه شهدای اهل حق به مدیرکل اطلاعات، دادگستری و استانداری ارسال کردم که متن آن بشرح زير است:

خلاصه نامه به رئیس دادگستری استان آ.غ برای استرداد جنازه شهدای اهل حق

با عرض ادب و احترام

رئیس دادگستری کل آ.غ.

       استرداد جنازه عده ای از فرقه قیزیلباشان اهل حق به خانواده هایشان در نبرد با نیروی انتظامی

همچنانکه اطلاع دارید در اواخر شهریور و اوایل مهرماه 1383 عده ای از جماعت میلیونی فرقه قیزیلباشان اهل حق ساکن شهرستان میاندوآب مورد تحدی وغارت و چپاول نیروهای انتظامی شهرستان مذکور  قرارگرفت و گاوداری و باغات و اموال آنها را به غارت بردند و شش نفراز آنها را به شهادت رساندند به این جرم که ما حق خود را خواسته و حق تظلم خواهی و احترام به عقیده و مرام ما را به القاب و عناوین مختلف تعبیر و تفسیر کردند و اسم گروهک معاند و افراطی به ما چسباندند.درکدام دین و مذهب و مکتب و قانون نوشته شده عده ای راپس از قتل و غارت و به شهادت رساندن (در راه دفاع از جان و مال و عقیده خود) در یک گور دسته جمعی آنها را به خاک بسپارید. چرا جنازه شهدای ما را تحویل نمی دهید؟ تا کی می خواهید به ظلم و ستم خود ادامه دهید؟ ما خواستار تحویل فوری جنازه شهدایمان به خانواده خود در وهله اول هستیم و از شما مسئولین منطقه رسیدگی فوری به این مسئله را خواستاریم .

رونوشت به:

1_استانداری آ.غ جهت اطلاع و اقدام فوری

2_مدیر کل اطلاعات آ.غ جهت اطلاع و اقدام فوری

3_خانواده شهدای فرقه اهل حق جهت اطلاع

4_رئیس کل دادگستری آ.غ جهت اطلاع و اقدام فوری

             در تاریخ 84/11/14 در زندان مهاباد به سه برادرم  سهند علي ، بخشعلي و عباداله حکم اعدام توسط قاضی شعبه اول دادگاه انقلاب مهاباد ابلاغ گردید .و  هر سه متهم را محرز توصیف و مستندا به ماده 2 قانون تشدید مجازات قاچاق سلاح و مهمات و ماده 186 قانون مجازات اسلامی و ماده 190 همان قانون هر کدام از متهمان را به تحمل 5 سال حبس و ضبط سلاح و مهمات مکشوفه به نفع دولت و به اعدام محکوم و پرونده را نسبت به دیگر متهمان مفتوح نگه داشته است.

           در تاریخ 85/2/18 نامه به رییس جمهور "احمدی نژاد" ارسال نموديم كه رونوشت آن را نيز به کمسیون اصل 90 و مجمع تشخیص مصلحت نظام فرستاديم.

         

خلاصه متن نامه به رئیس جمهور

     

رئیس جمهور نظام جمهوری اسلامی ایران!

شما بعضی دولتها را متهم به نقض حقوق بشر می کنید و پایمال کننده حقوق دیگران می دانید،در حالی که حکومت شما بزرگترین ناقض حقوق بشر و حقوق اقلیتهای قومی و مذهبی و حکومتی دیکتاتور است. پس چگونه می توانید مدافع حقوق بشر و عدالت باشید؟

در صورت عدم آگاهی تا بدین روز از این جریانات که در آن صورت به علت عدم اطلاع در درگاه حق شاید فرصتی برای شما باشد را برای شما به عنوان نمونه متذکر می شوم.

1_ توبه فوری و قطعی از آزار و اذیت طایفه قيزيلباش  اهل حق ع

2_ ایجاد امکانات رسانه ای برای شناساندن این مظلومان واقعی به جهان و تاریخ به عموم

3_ به رسمیت شناختن این طایفه و قوم در مجلس و تصویب قوانینی که در بر گیرنده تمامی حقوق مدنی و قضائی اعم از امنیت در خدمت سربازی،امنیت استخدامی، امنیت از توهین های نمایندگان ولایت فقیه و ...

4_ سرمایه گذاری برای تحقیق در مورد این طایفه

5_ محاکمه فوری عاملان این جنایت در یک دادگاه علنی و استرداد جنازه شهدای قيزيلباشان اهل حق به خانواده هایشان

مهدی قاسم زاده

 

 

 

 

        

نکته ای را باید خاطرنشان کنم، اينست که اطلاعات خصوصا عبدی بصورت محسوس و نامحسوس، از طریق پدر یونس آقایان (ايوب آقايان) در ملاقاتها و تماسهای تلفنی، یونس را تحت ارعاب و اغفال قراردادند که رفته رفته آنرا احساس می کردیم. تا اینکه ایوب آقایان پدر یونس به بهانه تصادف غیر عمدی بمدت یک هفته به زندان آمد و طی تماسهای خود با یونس از نزدیک پیغام عبدی را مخفیانه به یونس رساند. مبنی بر اینکه اگر عقیده خود را انکار کند حتما اعدام او را خواهیم شکست. و باز پدرش درهنگام اقامتش در زندان از ما خواست همان بازجوئی هایی که در اطلاعات در مورد یونس داده ایم را دوباره بصورت مکتوب نوشته و امضاء نمايیم. ما نیز صورت جلسه ای را که ایوب پدر يونس مرقوم داشته بود را خوانده و امضا کردیم. مبنی بر اینکه یونس هيچ گونه اطلاعي در پخش اعلامیه و درگیری و مخالفت با رژیم ندارد و کارگری بوده که برای دریافت حقوق خود به گاوداری آمده بود كه اينرا نيز بارها و بارها ما در بازجويي هاي خود تاكيد اكيد داشتيم. بعد از رفتن پدر يونس از زندان، به سفارش شخص عبدی و تحت ارعابها و اغفالهای يونس از ما جدا شد و هنوز بعد از گذشت 18 ماه، علاوه بر اینکه حکمش را نشکسته اند بلکه وی را به یک مرد معتاد مبدل کرده اند .

در تاریخ 85/5/25 بخاطر اینکه از رسانه های جهانی، بند سیاسی 12 زندان مرکزی اورميه را بخاطر وضعيت بد بهداشتی و مخالف بودن آن با رژیم گفته بودند، آقای عباسپور نماینده شهرستان اورميه در مجلس شورای اسلامی با اکیپ کامل و فیلمبرداری وارد بند 12 شدند و پس از بازدید شروع به سخنرانی کردند. وي گفت: "ما الان در بند 12 زندان مرکزی اورميه هستیم. وضع اینها خیلی خوب است و اینها با دولت هیچ مشکلی ندارند و ما همه موافق نظام هستیم و به اینها خوب رسیدگی میشود." که با اعتراض شدید ما مواجه شد.

 

 

        در تاريخ 86/2/18 بعد از گذشت یکسال دوباره برای دومین بار رونوشت نامه به رئیس جمهوری را به ارگانهای مربوطه (رئیس جمهوری  مجمع تشخیص مصلحت نظام  کمسیون اصل نود مجلس شورای اسلامی) ارسال کردم.

          

         درتاریخ 86/4/7 مکتوبی به رئیس زندان در مورد توهین یک زندانی نما در مورد حمام رفتن نوشتم. لازم به ذکر است که بطور نامحسوس اطلاع حاصل کردم كه آخوندهای واحد فرهنگی زندان، به اراذل و اوباشی که به اطراف خود جمع کرده اند، گفته اند که اینها کافرند و با اینها دست هم نباید داد. حتی نفسشان هم کثیف است ونیز همان زندانی نمای خاطی یکی از کارکنان واحد فرهنگی و از اطرافیان همان آخوندها می باشد.

 

در تاریخ 86/5/30 به علت تعمیرات بند 12 سیاسی، زندانیان سیاسی را به بند 14 مجاور انتقال و بطور موقتی اسکان دادند. البته آنهم بعد از انتشار وضعیت بد بهداشتی و معیشتی زندانیان سیاسی در رسانه های جهاني صورت گرفت.

امروز كه 20/9/86 مي باشد، نامه اي سر گشاده به رهبر حكومت استبدادي ايران نوشته ايم. نسخه اي از آن را تحويل رييس زندان خواهيم داد.

 

خلاصه نامه ارسالي بشرح زير مي باشد:

 

رهبری جمهوری به اصطلاح اسلامی ایران(آقای خامنه ای)!!!

 

 استبداد شما گویی خوره ای است که آرام آرام همه چیز را می خورد و حرارتی هستید که آب حیات و زندگانی و دین و شرف و ناموس و رحم و انصاف و همه چیز این ملت را رفته رفته تبخیر می کنید

 بر شخص تو آشکار  است و باید باشد که خانه و کاشانه عده ای از اهل حقهای شهرستان میاندوآب روستای اوچ تپه کرد به دستور شخص تو مورد هجوم نیروهای  انتظامی و ساواکهای لباس شخصی تحت فرمان تو و فقط و فقط به جرم داشتن عقیده واقع گردیده و بعد از سوزاندن اموال و چپاول آنها اقدام به نسل کشی و محبوس کردن تعدادی از آنها کرده اید و اعلام کرده اید که اگر از عقیده خود دست بر ندارید باید اعدام و کل زندگیتان نابود گردد.

شما هم از ما انتظار دارید در مقابل هوا و هوس جاه طلبانه تو خاموش بنشینیم که هرگز چنین نخواهد شد.و از عقیده خود دست بر نخواهیم داشت.

 

سهندعلی محمّدی / بخشعلی محمّدی / عبادالله قاسم زاده / مهدی قاسم زاده / یونس آقایان

 

رونوشت به:

مجلس خبرگان رهبری

 

لازم به ذكر است كه بعد از اين نامه غذاي ما را از بيرون (كه از خانه براي ما مي آوردند) قطع كرده بودند و ما هم كه غذاي دولتي نمي گرفتيم و از طرفي به فروشگاه نيز سپرده بودند كه هيچ چيز براي ما نياورند و هر چيز ي را هم كه مي خريديم، در خريدهاي بعدي قطع مي شد. خلاصه مامورين بهر طريقي ما را اذيت مي كردند و بلاخره ما را به قرنطينه بردند.

ما نيز قرار گذاشتيم كه لب به هيچ چيزي نزنيم.

آنها ما را در سلولهاي انفرادي جداگانه اي حبس نمودند. من آب را نيز نخوردم.

باري! سلّول جايي بسيار سرد و مرطوب به اندازه 4*3 متر كه قسمتي از آن دستشويي بود و شير آب آن خراب شده و كف سلول را آب گرفته بود. در قسمتس كه با بتون نيم متري از دمين بلندتر بود، دو تخته پتوي كهنه و گنديده و پر از شپش بود و همان شب  نخست سرماي شديدي خوردم و پايم از ناحيه پلاتين بي حس شد و كم كم از شدت سرما دچار كليه درد شديد شدم.

 

در تاريخ 20/10/86 برادران به دادگاه بدرقه شدند. در دادگاه انقلاب اورميه شعبه يك قاضي گفته بود كه حكم شما نقض خورده است و بايد از اوّل دوباره دادگاهي شويد. برادرانم نيز اعتراض كرده بودند "چرا نقض شدن حكم را براي ما كتبا اعلام نمي كنيد؟ همچنين اگر دادگاهي هم باشد، مي خواهيم علني و با حضور دو طرف ماجرا باشد." قاضي نيز گفته بود: "ما حكم را  براي ابلاغ به زندان مي فرستيم. در مورد نحوه دادگاهي بايد كتبا درخواست خود را بنويسيد." آقاي سهند علي نيز به قاضي گفته بود: "چرا اينقدر كارشكني و تعلّل در پرونده انجام مي دهيد؟ چرا ظلم وستم را به اين حد رسانده ايد؟"قاضي با عصبانيت گفته بود: "آقا محمدي ما الان تلاش مي كنيم تا گناهكار يا بي گناه بودن شما را تشخيص دهيم." آقاي سهند نيز گفته بود: "حالا بعد از گذشت 3.5 سال از ماجرا و اين همه شكنجه و قتل و غارت تازه مي خواهيد بفهميد كه گناهكاريم يا بي گناه..."

.

در تاريخ 8/1/87 حكم غيابي صادره از شعبه يك دادگاه انقلاب  براي سهندعلي محمدي، بخشعلي محمدي و عباداله قاسم زاده دريافت نموديم . با عدم حضور آنها حكم غيابي را صادر و براي توهين به رهبري يك سال و براي توزيع و انتشار اعلاميه و تبليغ عليه نظام دو سال و نيز 10 سال براي نگهداري و حمل اسلحه غير مجاز كه جمعا 13 سال تحمل حبس و تبعيد در زندان يزد مي باشد. ضمنا نيز پرونده اي در اتهام قتل عمد و ايجاد ضرب و جرح نيروي انتظامي كه در شعبه 109 دادگاه عمومي اورميه مفتوح مي باشد.   

البته در مورد اسلحه، خود ديوانعالي كشور، نگهداري اسلحه غير مجاز را رد كرده است. ولي بر فرض محال نگهداري اسلحه غير مجاز در پرونده نيز باشد، باز هم حكم كاملا ظالمانه است. چون حكم صادره بايد با قانون زمان وقوع جرم منطبق باشد. زيرا كه زمان وقوع جرم (كه اگر جرمي در ميان باشد!) سال 1383 مي باشد و در قانون همان سال مجازات 5 سال حبس تعزيري مي باشد.ولي در قانون سال 1386 رييس جمهور وقت احمدي نژاد آن را از 5 سال به 10 سال ارتقاء داد كه آقاي به ظاهر قاضي نيز طبق قانون سال 86 حكم را صادر نموده و بخاطر همين احكام ظالمانه پي در پي و اضمحلال فرسايشي از سوي رژيم برادرانم در اقدامي بجا كه بنده حقير نيز شديدا با آن موافق و پيشنهاد آنرا قبلا به ايشان داده بودم، حكم را پاره كرده و آنرا به مامور ابلاغ دادند .

 

بعد از مشورت گروهي با يكديگر، تصميم به اعتصاب غذا گرفتيم و نامه اي كه حاوي شرايط و خواسته هايمان مي بود، را براي آگاهي جهانيان مرقوم داشتيم.

در روز شنبه 10/1/87 در يك ملاقات حضوري با خانواده اين نامه ها را به بيرون انتقال و تحويل خانواده هايمان داديم و تاريخ آن را 11/1/87 يعني روز يكشنبه مصادف با شروع اعتصاب غذا نوشتيم كه خلاصه متن متن نامه اعلام اعتصاب غذای اول زندانیان اهل حق زندان مرکزی اورمیه بشرح زير مي باشد:

 

 

ما زندانیان قيزيلباش اهل حق  بخاطر فساد پیش از حد دستگاه حکومتی و عدم آزادی برای بیان عقاید خود که حق طبیعی ما می باشد و همچنین دفاع از حقوق از بین رفته قوم اهل حق و همچنین رهبر گرانقدر خود راهی جز اعتصاب غذای کامل در زندان نمی بینم و این وضعیت را مقامات قضایی و اطلاعاتی و انتظامی رژیم برسر ما آورده اند و در این راستا خواهان موارد زیر بصورت فردی می باشیم  که از جمله حقوق طبیعی هر انسانی است:

1- جبران خسارتهای مادی و معنوی که از طرف حکومت بر قيزيلباش اهل حق وارد شده است

2-محاکمه فوری سردمداران حکومت (عاملان این جنایت) نامشروع آخوندی

 3-ارئه امکانات کافی  مندرج در قوانین بین المللی ازجمله حق استفاده ازجرایدعمومی و ملی ویا چاپ کتاب با مخارج خودمان برای شناساندن قوم قيزيلباش اهل حق درجهت رفع تبعیض های ناروا و جلوگیری از حق کشیهای عقیدتی، اجتماعی وسیاسی.

4-تصویب لایحه ای ازطرف دولت وارائه آن به مجلس واجرائی شدن آن بصورت فوری مبنی بربه رسمیت شناختن حقوق و مقدسات جماعت میلیونی قيزيلباش اهل حق و پایان دادن محض به تبعیض وتحقیر.

 

و رو نوشت آنرا به دفتر رياست جمهوري، دفتر مجمع تشخيص مصلحت نظام، كميسيون اصل 90 مجلس، وزارت كشور و وزارت اطلاعات ارسال كرديم.

 

بهر حال وضيعت ما شديدا رو به به وخامت بود. من كم كم شنوايي خود را از دست مي دادم و گوشهايم سوت مي كشيدند. عبادالله نيز مرتب استفراغ خون مي كرد.

عصر روز دوشنبه، تاريخ 2/2/87 همه ما را به ملاقات دادستان آقای رضایی بردند" در این هنگام آقای نصرت الله بلند شد و از همه اجازه گرفت تا صحبت کند و رو به ما کرد و گفت: "من همین امروز دستوری را از حضرت آقا، آقا نظام دریافت کرده ام که فرموده اند به آنها بگویید:

"من دستور می ذهم، اگر مسئولین خصوصا آقای دادستان قول می دهند به خواسته هایتان رسیدگی بکنند، شما هم اعتصاب خود را بشکنید. اگر آنها عمل نکنند شما ضرر نخواهید کرد."

متن نامه اي كه اين پنج تن قيزيلباش بعد از گذشت 5 ماه از تاریخ شكستن اعصاب خود در مورد اين اعتصابات 23 روزه نوشته بوند و در آن عدم بي اعتنايي مقامات و مسئولین و همچنین خود دادستان و مسئولین اطلاعاتی، عليرغم قول ناموس و شرفي كه داده بوند، بدين شرح بود:

متن نامه بعد از شکستن اعتصاب غذای اول بعد از 23 روز

 

در پی کارشکنی های مسئولین مربوط به پرونده قيزيلباشان اهل حق ها و عدم رسیدگی واقعی به پرونده به صورت عادلانه و با رعایت حقوق قانونی مطابق با قوانین آیین دادرسی و همچنین مسائل مربوط به تضییع حقوق جماعت میلیونی قيزيلباشان اهل حق که ریشه اعتراض آنها با ماموران دولتی و حمله وحشیانه ماموران دولتی بدون توجیه قانونی به خانه و املاک شخصی عده ای قيزيلباشان اهل حق بود سرانجام در مورخه 11/1/87 برای احقاق حقوق قانونی ما امضاء کنندگان زیر اقدام به اعتصاب غذای کامل جهت دریافت حقوق و خواسته های مشروع خود نمودیم که بدین شرح بودند:

1_تشکیل دادگاه علنی که خبرنگاران در آن حضور داشته باشند و مسئولین قضایی امنیتی مقصر در مورد این پرونده آشکار شوند.

2_شناسایی مجرمین اصلی پرونده و انگیزه حمله به خانه و کاشانه و علت پایمال نمودن عقیده اهل حقها به طور وضوح بیان گردد.

3_عذرخواهی مسئولین بلندپایه مملکتی از اشتباهات خود از حمله دشمنانه به جماعت میلیونی قيزيلباشان اهل حق.

استرداد تابلوهای مقدس ما و نصب در خانه هایمان بدون قید و شرط و همچنین تصویب قوانین در مجلس شورای کشوری مبنی بر به رسمیت شناختن حقوق اهل حقها و چندین خواسته بحق دیگر.

 

 

 

 

 

 


  [1]سرتيپ پاسدار خلبان محمدباقر قاليباف در سال 1340 در مشهد متولد شد. همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي سردار قاليباف فعاليت خود را در بسيج آغاز كرد و با آغاز جنگ تحميلي به جبهه هاي جنوب عزيمت نمود. وي در طول مدت جنگ و در همان اوليه تاسيس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت سپاه درآمد. وي در جبهه هاي جنگ اغلب مسئوليت اطلاعات عمليات جنگ را به عهده داشت. او بعد از پايان جنگ به جانشيني نيروي مقاومت بسيج منصوب شد. وي قبل از انتصاب به فرماندهي نيروي انتظامي فرمانده نيروي هوايي سپاه پاسداران بود.

 

[2]  قيزيلباش اهل حق در ایران در اصل به نامهاى گوناگون قیزیلباش، شاملو، قره قوینلو، قیرخلار، یئددی لر، صوفولار، آبدال بگ، آتش بیگ، قارداش، شاغى، سیر طالیبى، نبی لى و ... نامیده می شوند كه متاسفانه در شهرهاي بزرگ و در نوشته ها نيز به اشتباه گوران و اهل حق که مختص گروههاى كرد و لر يارسان است، خطاب مي گردند.

 

[3]  گزارش از زبان مهدي قاسم زاده و از روي نوشته هاي او نوشته مي شود.

[4]  سلطانعلي محمدي در انتخابات مجلس هفتم رد صلاحیت شد. وی در روستای اوچ تپه قالا، صاحب یک دامداری بسیار مکانیزه بود که در رونق اقتصاد علويان (اهل حق) و نیز منطقه تاثیر مهمی داشت.

[5]  نام كتاب فوق فلسفه قیزیلباشان اهل حق مي باشد كه در حدود 40-50 صفحه مي باشد.

 

2014-10-29 10:52:22

آخرین عناوین

تهاجم همه جانبه است بلنت اسین اوغلو- ترجمه علی قره جه لو

کلیشه‌ها و پیش‌داوریها نسبت به جنبش‌های ملی-مدنی: موانع دستيابى به يك پلوراليسم متوازن در ایران علیرضا قولونجو

رشته دانشگاهی زبان و ادبیات ترکی؛ مبهم و مخدوش دومان رادمهر

ابوبکر بغداديٍ فاجعه مونيخ یاشار گولشن

دوشونجه شیوه یه یؤنه لیک یوخسا یانلیش آنلاییشلار! یاشار گولشن

قوميتگرائي افراطي فارسي و مراسم کتاب‌سوزي ٢٦ آذر سال ١٣٢٥ در آزربايجان مئهران باهارلي

!STAND AGAINST RACISM

فتيله شبکه دو تلويزيون دولتي جمهوري اسلامي برنامه ای برای تباهی اذهان کودکان یاشار گولشن

نکاتی در مورد برنامه صفحه دو بی بی سی- نتایج انتخابات ترکیه علیرضا قولونجو

مصاحبه با غلامحسین ساعدی مصاحبه کننده، ضیاء صدقی-آوریل 1984

قدرالسهم به روایت اکبر اعلمی یاشار گولشن

به نام اویغورها! روزبه سعادتی

کلاشنیکف‌ها هرگز شکوفه نمی دهند علیرضا قولونجو

پایه‌های لرزان "بنیاد فرهنگ، ادب و هنر آذربایجان" محمدرضا هیئت

کارت قرمز بر علیه نژادپرستی سیستماتیک موجود بر علیه ترک ها در ایران اومود مهدیان

دفتري به عنوان فرهنگ استان آذربايجان بجای فرهنگستان زبان ترکی! یاشار گولشن

زبان ترکی بعنوان یکی از زبانهای رسمی مجلس نمایندگان شورای اروپا تعیین شد

تدارک برای گردن زنی ناصر مرقاتی

اعتراض زنان ترک به حضور حسن روحانی با مچ بندهای سرخ، علامت بوزقورد و نشان پیروزی

ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی در لیست ده کتاب برتر متتقد روزنامه گاردین

شرایطی که توافق لوزان را تحمیل کرد یونس شاملی

حمله عوامل حکومت ايران به ترک های هوادار تیم والیبال اورمیه در تهران

هجوم مامورين انتظامي به عرب هاي اهواز

در آسيب شناسى حركت ملى آذربايجان - بخش ١ و ٢ معصومه قربانى

دولت روحانی با موضع گيري هاي يونسي بدنبال چه هدفي است؟ یاشار گولشن

قضیۀ سلماس، حکیم توس و اساتید سعید یوسف

keçen Qonular

تورک! سن سؤمورگه‌دن/ایستیعماردان قورتولماق اوچون نه ائدیرسن؟ علیرضا قولونجو

سولئیمان‌اوغلو ایله سؤیله‌شی آنلام درگیسی، ایکینجی سایی، شوبات 2017

نه ائتمه مه لی ییک! ؟ دومان رادمهر

آخساق قایدالار ایواز طاها

بیزیم عزیز نسین س. حاتملوی

گونئیده 300 تورک فعال اویغورلارا دستک بیاناتی ایمضالاییب

تورکمن گمیچی گونئیلی فعاللاری 13 ایل حبسه محکوم ائدن حؤکمدەکی تضادلار حاقدا دانیشیر

کریم عسگری: گونئی تشکیلاتلاری تورکیەده HDP-نین فعالییتینی اؤرنک آلا بیلر

ماحمودعلی چؤهرەقانلی: تبریزدەکی گئدیشات نورمال دئییل

ستار سایین قالا: او دؤنم چوخ اؤزل بیر دؤنم ایدی

اکبر ابولزاده: تراختور قهرمان اولسایدی، ایراندا یاشایان تورکلر اؤزونە-اینام قازاناردی

آل بو سنه قير ميزى اسماعیل جمیلی

ایرانلی آیدینلارین ائتنیک حاقلارینا یؤنه‌لیک یاخلاشیمی ده‌ییشمکده‌دیر می؟ یوردنئت'ین توغرول آتابای ایله سؤیله‌شیسی

محمد رضا لوایی: گونئیلیلر اوچون مای حادیثەلری بیر باشلانغیج نؤقطەسیدیر

مهسا مئهدیلی: اؤیرنجی قادینلار مای قییامیندا بؤیوک رول اوینادیلار

یاشاسین یاشاسین قهرمان تبریز اسماعیل جمیلی

ائلچین حاتمی: اقتصادی وضعییت خوصوصیله قئیری-فارس بؤلگەلرده چوخ آغیردیر

İranlı aydınların etnik haqlarına yönəlik yaxlaşımı dəyişir mi? (Toğrul Atabay ilə söyləşi)

علیرضا اردبیلی: ایرانداکی ایرقچیلیک عربلر و تورکلری بیر-بیرینه یاخینلاشدیریب

یاشار اسدی ایراندا میتینق کئچیرن اون مینلرله موعلیمین طلبلری حاقدا دانیشیر

یاشار حیدری آوروپادا یاشایان گونئیلی موهاجیرلرین دوروموندان دانیشیر

دومان رادمئهر: ایراندا آنتی-عرب احوال-روحییەسی حؤکومتین بؤلگەده یوروتدویو سییاسته خیدمت ائدیر

اوغوز تورک ایران-قرب راضیلاشماسی، سانکسییالار و اونلارین قئیری-فارس آزلیقلارا تاثیری حاقدا دانیشیر

حمید منافی: علیرضا فرشی ائوین زیندانیندادیر، وکیلی ایله گؤروشه بیلمیر

محمد احمدیزاده: صفویلر دؤنەمی موسیقی تاریخیمیزین قیریلما نؤقطەسیدیر

نه‌کی‌وارین هر گونو بایرام اولسون! وکتور جئری

31-03-2015 ایران-ایسوئچ اویونوندان بیر راپورت

محمد رضا هیئت: تورکجەنی یوخ ائتمەیه چالیشان سیستئم تورک دیل قورومو آچدیرماز

اوختای آلپ تورک: نه ”پئرشین” نه ده ”ایرانیان” - بو آدلار بیزی تمثیل ائتمیر

یونس شاملی سلماس دا هئیکل اولایی و گونئیین شهر شورالاری حاقدا دانیشیر